الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

150

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) مؤلف گويد : سرّ كلام امير المؤمنين عليه السّلام در آن وقت ظاهر شد كه در امالى طوسى روايت كرده است از عمارهء دهنى گفت : شنيدم ابا الطفيل را مىگفت مسيّب بن نجبه نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمد و گريبان عبد اللّه بن سبا را گرفته كشان‌كشان مىآورد امير المؤمنين عليه السّلام با او گفت : چه شده است ؟ گفت : اين مرد بر خدا و رسول دروغ مىبندد . فرمود : چه مىگويد ؟ من ديگر گفتار مسيّب را نشنيدم ، اما شنيدم امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمود : « هيهات هيهات الغضب لكن يأتيكم راكب الذّعلبة يشدّ حقوها بوضينها لم يقض تفثا من حجّ و لا عمرة فيقتلونه » ؛ و لكن نزد شما آيد سوار ناقهء تندرو كه تهيگاه آن را با تنگ بربسته تقصير حج و عمره نكرده است او را مىكشند . و مقصود او از اين كلام حسين بن على عليهما السّلام است . و چون آن حضرت به ذات عرق رسيد ( ملهوف ) بشر بن غالب را ديدار كرد از عراق مىآمد و از مردم عراق بپرسيد گفت : مردم را ديدم دلهايشان با تو و شمشيرشان با بنى اميه . آن حضرت عليه السّلام فرمود : برادر بنى اسد راست گفت هر چه خداى خواهد همان شود و هر چه اراده فرمايد به همان حكم كند . ( 2 ) ( ارشاد ) چون به عبيد الله خبر رسيد كه حسين عليه السّلام از مكه روى به جانب كوفه دارد حصين بن تميم صاحب شرط يعنى رئيس پليس خود را به قادسيه فرستاد و ميان قادسيه و خفّان از يك سوى و قطقطانيّه از جانب ديگر سواران بگذاشت و پاسگاه مرتّب كرد و با مردم گفت : اينك حسين عليه السّلام به عراق خواهد آمد و محمد بن ابى طالب موسوى گفت : خبر به وليد بن عتبه امير مدينه رسيد كه حسين عليه السّلام رو سوى عراق دارد به ابن زياد نوشت : اما بعد حسين عليه السّلام به جانب عراق مىآيد او پسر فاطمه و فاطمه دختر رسول خداست مبادا آسيبى به دو رسانى و شورى بر پاى كنى بر سر خود و خويشاوندانت كه خاصّ و عامّ هرگز آن را فراموش نكنند و تا دنيا باقى است به هيچ چيز دفع آن نتوان كرد . ابن زياد التفاتى ننمود . ( 3 ) و از ريّاشى نقل شده است به اسنادش از مردى گفت : حج بگذاردم و از همسفران خويش جدا گشتم تنها روانه شدم و بيراهه مىرفتم در بين راه نظرم به خيمه و خرگاهى افتاد بدان جانب شتافتم تا به نزديكترين خيمه رسيدم پرسيدم : اين خيمه‌ها از كيست ؟ گفتند : از آن حسين عليه السّلام گفتم : پسر على و فاطمه عليهما السّلام گفتند : آرى . گفتم : او خود در كدام خيمه است ؟ گفتند : در فلان خيمه . نزد او رفتم ديدم بر در خيمه تكيه داده است و نامه پيش روى او است مىخواند ، سلام كردم و جواب داد گفتم : يا بن رسول اللّه پدر و مادرم فداى تو چرا در اين بيابان قفر فرود آمدى كه نه در آن گياهى است براى چراى چهار پايان و نه سنگرى جان پناه ؟ فرمود : اينها مرا بترسانيدند و اين نامه‌هاى اهل كوفه است و همانها مرا مىكشند وقتى چنين